تبلیغات
قلم توتم من است....
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388

پدر ناتوان و پسر زندانی

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :خواندنیها ،

pppp

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟


پسرش پاسخ داد : پدر برو و

سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم


یکشنبه 30 فروردین 1388

نوشته های خاکستری (2)

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :خواندنیها ،

001

آرام آرام از پله ها بالا می روم. به درب خانه می رسم. دست در جیب کتم می کنم. دنبا ل کلید.نیست! تلفن خانه در حال زنگ خوردن است. بیشتر عصبی می شوم. ناگهان کلید را می یابم. در خانه را باز می کنم. کفشهایم را به یک سو پرت می کنم.کیفم را به سوی دیگر. به طرف تلفن می دوم. گوشی را برمی دارم.بوق آزاد می زند. روی صندلی کنار گوشی تلفن می نشینم. ناراحت ،افسرده و خسته. صدای زنگ تلفن دوباره من را به خود می آورد. بدون معطلی گوشی را بر می دارم. الو! از آن سوی خط صدای مهربان و آشنا گوشم را نوازش می دهد. صدای یک فرشته. صدای آنکه تمام دنیای من است. صدای آنکه با کلامش روحم را نوازش می دهم. صدایش مرا از پشت این همه سیم می نوازد. خیلی وقت است که خبری از او نگرفته بودم. آنقدر به این دنیا دل مشغول شده ام که اورا که تمام زندگیم است فراموش کرده ام. پشت تلفن از خوشحالی خشک شده ام. زبانم در دهانم نمی چرخد. به خودباز می گردم ومی گویم سلام مامان ،و او نیز با لحن روح نوازش سلام می کند و می گوید : پسرم امروز تولدت بود ، تولدت مبارک. راست می گوید امروز همان روز تولدم است. روز قدم گذاردن به این دنیای خاکی. مادرم اولین کسی است که به من تبریک گفته ولی ساعت 10 شب است و حتی خودم هم یادم نبودکه امروز روزمتولد شدنم است. امروز روز هبوطم است.وچه زیبا روزی را فراموش کرده ام و چه زیبا شبی را داشته ام. باید بر خیزم. بایدسور و ساط یک جشن تولد یک نفره را محیا کنم.وقت کم است تا پایان این تاریخ بسیار کم فرصت دارم. باید بر خیزم. من تازه متولد شده ام. در این لحظه نه در ،چندین سال پیش...  


دوشنبه 24 فروردین 1388

نوشته های خاکستری (1)

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :خواندنیها ،

111111

 

کنج اتاق نشسته ام افسرده! پریشان!در اندیشه!ناگهان چشمم به ساعت روی دیوار دوخته می شود. خیره می شوم.ساعت را می نگرم. ثانیه ها در حال گذشتن هستند . یکی پس از دیگری . عقربه نازک ساعت انگار حرفی با من دارد. حرفهایی که می خواهند از ته دل با من بگویند. دوست دارم پای درد دلش بنشینم ولی او ساکت همچو بازیگران پانتومیم سر به گریبان فرو بسته و در حال حرکت است. به حرکاتش می نگرم. در سکوتش حرفهای زیادی نهفته است. نمی دانم چه می گوید. از چه می گوید. بیشتر می نگرم. شصت بار حرکت و شصت بار ایستادن تا دقیقه ای به پیش می رود و باز از نو. این همه حرکت و سکون برای یک دقیقه پیشرفت . خسته نمی شود. به خود می نگرم. هنوز شصت بار حرکت نکرده ام تا قدمی به پیش گذارده باشم ،تا پیشرفتی در خود ببینم. ولی افسرده از حرکت باز ایستاده ام ، به درون خود می نگرم. چیزی وجود ندارد. هیچ باطری درونم را تکان نمی دهد. انگار باطریم تمام شده. در خود فرو میروم و می اندیشم. آری!این عقربه کوچک حرف زیبا و کلیمانه ای به من می گوید! حرفهای زیادی می گوید!آری! او می گوید زمان باز نخواهد ایستاد تا تو بنگری که چه می شود و باز نخواهد ایستاد تا تو شاید روزی ، روزگاری بر خود جسارت دهی و خود را از بند خود رها سازی ، آری!

من چه بخواهم و چه نخواهم زمان می گذرد. هر حرکت این عقربه کوچک که به بند محوری ضعیف کشیده شده است و در اتاقک شیشه ای به گردش محکوم گردیده است با هر حرکت و ایستادنش مرا یک لحظه دیگر به سوی پایان سوق می دهد، چه خود بخواهم و چه نخواهم!چه در خواب باشم و چه هوشیار و چه در حال اندیشه باشم وچه بی خیال و چه آری!در هر حال این مسیر رو به سوی پایان در این جهان که کشتزار من است و در این جهان که منزل موقتم است در حال سپری شدن است. وای بر من! وای!! آخر من چیزی نگاشته ام! آخر من کاری نکرده ام! پس باید بلند شوم و از نو آغاز کنم! باید سرنوشت خود را خود رقم زنم و خود قلم زنم. باید برخیزم و سرنوشت را از سر بنویسم و آنگونه که شایسته است سرنوشت خود رادر دست گیرم...


mir hoseyn moosavi

اینجانب به عنوان کسی که مخاطب نامه آن خانم محترم بوده‌ام به جز اطلاع ناصحیحی که در مورد محل منزل مسکونی‌ام به ایشان داده‌اند مابقی این نوشته را نظری در میان نظرات یافتم که یک نامزد انتخابات ریاست جمهوری باید طاقت شنیدنش را داشته باشد.


متن کامل اطلاعیه

دنبالک ها: نامه شماره 1خانم فاطمه رجبی ، نامه شماره 2خانم فاطمه رجبی ،

سه شنبه 18 فروردین 1388

دکتر شریعتی در قرن بی دینی

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :دكتر شریعتی ،

001به من می گوید: در قرن بیستم که قرن بی دینی است می توان از طریق دین به مردم و ملت خدمت

 کرد و جامعه را اصلاح کرد و تغییری اجتماعی داد و اندیشه ها را بیدار نمود؟

عجبا ! چه اشتباهی ! قرن بیستم به من چه ؟ روشنفکران ما، زمان تقویمی را با زمان اجتماعی

 یکی می پندارند ! از نظر تقویمی تمام انسانهایی که هم اکنون تنفس می کنند، معاصرند، در قرن

 بیستم زنده اند اما همه در قرن بیستم زندگی نمی کنند. اولین کاری که روشنفکر اصیل ( نه این

ترجمه های مقلد اطواری) باید بکند، این است که زمان اجتماعی جامعه خویش را تعیین کند.

 یعنی بفهمد که جامعه او درچه مرحله ی تاریخی و در چه قرنی زندگی می کند؟ در همین قرن بیستم

 بسیاری از جامعه ها هستند که وارد تاریخ نشده اند، در دوره قبل از تاریخ زندگی می کنند. بسیار

 ساده لوحانه است که خیال کنیم مثلا ً یک جامعه ای که هنوز فیودالیته در آن هست، هنوز

 مشکلاتش بیسوادی،عمومی یعنی نداشتن خط است و نداشتن قانون اساسی  ونهادهای اجتماعی

 مترقی و دمکراتیک، در قرن بیستم زندگی می کند و در آنجا از بوروکراسی و ماشینیسم و

 کاپتالیسم و طبقه پرولتاریا و لیبرالیسم و بورژوازی و اومانیسم و فلسفه پوچی و عصیان فلسفی

 و . . . دیگر مسائل خاص جامعه قرن بیستم حرف بزنیم. تاریخ جامعه من، بعنوان متعلق به

 این جامعه نسبت به تاریخ جامعه اروپایی، مسیری معکوس دارد. او از قرون وسطی به عصر

 طلایی تمدن و فرهنگ و عقل و علم رسیده و ما از عصر طلایی خویش به اعماق ظلمانی و

 مرگبار و مختنق قرون وسطایی !

جامعه قرن بیستم ؟! من به قرن جامعه خودم کار دارم، من ِ روشنفکر نباید فراموش کنم که نه

 در آلمان قرن نوزدهم هستم و نه در فرانسه قرن بیستم و ایتالیای قرن پانزده و شانزده. من در

 مشهد و تهران و اصفهان و تبریز و اهواز زندگی می کنم. این واقعیت است. رآلیست بودن

 یعنی همین. یعنی قضاوتهای اجتماعی را ( نه از روی آثار روشنفکران جهان) بلکه از میان توده

 مردم بیرون کشیدن، نه از متن کتاب، که متن مردم را خواندن. به من چه که قرن غیر مذهبی است،

 جامعه من یک جامعه مذهبی است. من، چه معتقد باشم و چه نباشم ( بعنوان یک بینش فلسفی و

 فردی) اگر روشنفکرم باید به این واقعیت عینی و اجتماعی و جامعه شناسی معترف باشم. بیشتر

 روشنفکران ما عقیده ی شخصی شان را با واقعیت اجتماعی خلط می کنند. در کار اجتماعی و

 سیاسی شان نیز جامعه را مخالف مذهب تلقی می کنند. روشنفکر واقع گرا، غیر ایده آلیست است؛

 یعنی کسی که عقیده ی درونی و گرایش مذهبی خود را با واقعیت عینی جامعه عوضی نگیرد.

 من می بینم که روح اجتماعی ملت من، مذهبی است و دیده ام که استعمار  و عوامل آن ، گاه

 بدان تکیه می کنند و گاه با آن بشدت مبارزه می کنند.


dr

اگر در آن زمان، شریعتی به این امر متهم می‌شود که می‌خواهد مسیر مبارزه را به سوی بحث‌های فكری، انتزاعی و روشنفكرانه منحرف كند، امروز نیز به این متهم می‌شود كه می‌خواست به جو انقلابی و خشونت دامن بزند؛ مثل اینكه تمام هدف ایشان این بوده است كه از مفاهیم مذهبی برای تغییر یك رژیم سیاسی استفاده ابزاری و مبارزاتی كند؛ یعنی تمام این حرکت و خط مشی با برداشت‌های اشتباه فرو كاسته می‌شود.


ادامه مطلب

شنبه 15 فروردین 1388

پژواک صدای خود را صدای مردم نپنداریم

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :متفرقه ،

صدای مردم در 22 بهمن فرق می كند با این که صاحب خدمتی آن را برای خود مصادره كند. الگوی زیست مسلمانی ریشه یابی کاستی های موجود را در تصورات نیروهای فعال اجتماعی از قدرت می داند؛ برخی بر این تصورند که با قدرت سیاسی متمركز  می توانند بر این مشكلات غلبه کنند. نادیده گرفتن این نقص باعث می شود که نوعی توهم از قدرت در ذهن صاحبان آن پدید آید. چون صدایمان بلند تر است فكر می كنیم كه این صدای مردم است. در واقع بارها شاهد بوده ایم که صاحبان قدرت پژواك صدای خودشان را صدای مردم تلقی کرده اند.


ادامه مطلب

برچسب ها: انتخابات ،

m001

اسلام آن گاه یک اسلام ناب است که بتواند با تحولات جهان امروز روبرو شود و از امتیازات آن استفاده کند. وبا استفاده از نقاط قوت دینی و ملی در آن تاثیر بگذارد///همه ما لمس می کنیم وضعیتی که در آن قرار داریم، وضعیت خوبی نیست؛ جهت گیری های نامناسب درسیاست، فرهنگ، اقتصاد، و قانون شکنی و شکستن ساختارهای تصمیم گیری، اگر ادامه دار باشد، مصالح دینی و  مصالح ملی در خطر خواهد بود///من اعتقاد  به آزادی کانال های تلویزیونی دارم، البته با نظارتی که مشکلات سیاسی یا اخلاقی به بار نیاورد، به باور من این امر یک ضرورت و نیاز توسعه کشور است و این موضوع نه عقیده کنونی، بلکه باور دیرینه من بوده که در سال 68 در مجلس بازبینی قانون اساسی به طور رسمی آن را اعلام کردم.


ادامه مطلب

برچسب ها: انتخابات ،

شنبه 1 فروردین 1388

نوروز از دیدگاه استاد شهید....

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :دكتر شریعتی ،

دکتر علی شریعتی

 

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یك جشن ملی است،‌جشن ملی را همه می‌شناسند كه چیست، نوروز هر ساله برپا می‌شود و هر ساله از آن سخن می‌رود. بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌اید؛ پس به تكرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نمی‌كنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مكرر بشنوید. در علم و ادب تكرار ملال‌آور است و بیهوده؛ "عقل" تكرار را نمی‌پسندد؛ اما "احساس" تكرار را دوست دارد، طبیعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نیازمند است، طبیعت را از تكرار ساخته‌اند؛ جامعه با تكرار نیرومند می‌شود، احساس با تكرار جان می‌گیرد و نوروز داستان زیبایی است كه در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندركارند.
نوروز كه قرن‌های دراز است بر همة جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو "هست" كه یك قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یك جشن تحمیلی سیاسی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجانِ هر "آغاز".
جشن‌های دیگران، غالباً انسان‌ها را از كارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغ‌ها و كشتزارها، در میان اطاق‌ها و زیر سقف‌ها و پشت درهای بسته جمع می‌كند: كافه‌ها، كاباره‌ها، زیرزمینی‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها ... در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های كاغذی، مقوایی، مومی، بوی كندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیك شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بیكرانة طبیعت می‌كشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
"بوی باران، بوی پونه، بوی خاك،
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاك" ...
نوروز تجدید خاطرة بزرگی است: خاطرة خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشكار كه،‌ سرگرم كارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیدة خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری‌های وسوسه‌آمیز نوروز، به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیر: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمی‌یابد و مادر،‌ در كنار فرزند، چهره‌اش از شادی می‌شكفد، اشك شوق می‌بارد، فریادهای شادی می‌كشد؛ جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود.
تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌گردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی‌تر می‌كند و بدینگونه است كه نوروز، برخلاف سنت‌ها كه پیر می‌شوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی می‌رود و در هر حال، آینده‌ای جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومی است كه جنگ دیرینه‌ای را كه از روزگار لائوتزو و كنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می‌كشاند.
نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست، نیاز ضروری جامعه، خوراك حیاتی یك ملت نیز هست. دنیایی كه بر تغییر و تحول، گسیختن و زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی كه در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار،‌ تنها تغییر است و ناپایداری؛ چه چیز می‌تواند ملتی را، جامعه‌ای را، در برابر عرابة بی‌رحم زمان – كه بر همه چیز می‌گذرد و له می‌كند و می‌رود، هر پایه‌ای را می‌شكند و شیرازه‌ای را میگسلد- از زوال مصون دارد؟
هیچ ملتی با یك نسل و دو نسل شكل نمی‌گیرد؛ ملت، مجموعة پیوستة نسل‌های متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بی‌رحم، پیوند نسل‌ها را قطع می‌كند؛ میان ما و گذشتگانمان- آنها كه روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناك تاریخ حفر شده است؛ قرن‌های تهی ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این درة هولناك گذر می‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هایمان آشنا می‌سازند. در چهرة مقدس این سنت‌ها است كه ما حضور آنان را در زمان خویش، كنار خویش و در "خودِ خویش"، احساس می‌كنیم؛ حضور خود را در میان آنان می‌بینیم و جشن نوروز یكی از استوارترین و زیباترین سنت‌ها است.
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا می‌داریم، گویی خود را در همة‌ نوروزهایی كه هر ساله در این سرزمین برپا می‌كرده‌اند، حاضر می‌یابیم و در این حال، صحنه‌های تاریك و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت كهن ما در برابر دیدگانمان ورق می‌خورد، رژه می‌رود. ایمان به اینكه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می‌داشته است، این اندیشه‌های پرهیجان را در مغزمان بیدار می‌كند كه: آری، هر ساله! حتی همان سالی كه اسكندر چهرة این خاك را به خون ملت ما رنگین كرده بود، در كنار شعله‌های مهیبی كه از تخت جمشید زبانه می‌كشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبت‌زدة ما نوروز را جدی‌تر و با ایمان بیشتری برپا می‌كردند؛ آری، هر ساله! حتی همان سال كه سربازان قتیبه بر كنارة جیحون سرخ رنگ،‌ خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می‌كرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در كنار آتشكده‌های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می‌گرفتند.
تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفة جاهلی آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس، چنگ خویش را برمی‌گرفت و می‌گفت: "اباتیمار، اندكی شادی باید"! نوروز در این سال‌ها و در همة سال‌های همانندش، شادی‌یی اینچنین بوده است، عیاشی و "بی‌خودی" نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانة پیوند با گذشته‌ای كه زمان و حوادث ویران‌كنندة زمان همواره در گسستن آن می‌كوشیده‌ است.
نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته‌اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان كه گفته‌اند: "نوروز روز نخستین آفرینش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این كار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است كه نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده‌اند و ششمین روز را مقدس شمرده‌اند".
چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر كس احساس نمی‌كند كه نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزه‌ها روییدن آغاز كرده‌اند و رودها رفتن و شكوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شكفتن، یعنی نوروز.
بی‌شك، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وی آغاز شده است.
اسلام كه همة رنگ‌های قومیت را زدود و سنت‌ها را دگرگون كرد، نوروز را جلای بیشتری داد، شیرازه بست و آن را، با پشتوانه‌ای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم، هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی كه ایرانیان در اسلام به علی و حكومت علی داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز كه با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه‌ای كه در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و، در دوران صفویه، رسما یك شعار شیعی گردید،‌ مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژة خویش. آنچنان كه یكسال نوروز و عاشورا در یك روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- این پیری كه غبار قرن‌های بسیار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاریخ كهن خویش، روزگاری در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است؛ پس از آن، در كنار آتشكده‌های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آیات قرآن و زبان الله از او تجلیل می‌كرده‌اند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حكومت علی، او را جان می‌بخشند و در همة این چهره‌های گوناگونش، این پیر روزگارآلود، كه در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی- زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و، عظیم‌تر از همه، پیوند دادن نسل‌های متوالی این قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منار‌ها بند بندش را از هم می‌گسسته است و نیز پیمان‌یگانگی بستن میان همة دل‌های خویشاوندی كه دیوار عبوس و بیگانة دوران‌ها در میانه‌شان حائل می‌گشته و درة عمیق فراموشی میانشان جدایی می‌افكنده است.
و ما، در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی‌افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و مرگ‌زدة قرون تهی می‌گذریم و در همة نوروزهایی كه در زیر آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می‌شده است، با همة زنان و مردانی كه خون آنان در رگ‌هایمان می‌دود و روح آنان در دلهایمان می‌زند شركت می‌كنیم و بدینگونه، "بودن خویش" را، به عنوان یك ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسیختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود می‌بخشیم و، در هجوم این قرن دشمنكامی كه ما را با خود بیگانه ساخته و، "خالی از خویش"، بردة رام و طعمة زدوده از "شخصیت" این غرب غارتگر كرده است، در این میعادگاهی كه همة نسل‌های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می‌بندیم و "امانت عشق" را از آنان به ودیعه می‌گیریم كه "هرگز نمیریم" و "دوام راستین" خویش را به نام ملتی كه در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایة "اصالت" خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، "بر صحیفة عالم ثبت" كنیم


چهارشنبه 28 اسفند 1387

نوروز خجسته باد

   نوشته شده توسط: سیامك اردوبازارچیان    نوع مطلب :متفرقه ،

7sin

عید باستانی نوروز که نماد ارزشمندی از اصالت و همدلی ایرانیان است و قدمتی بسیار فراتر از دیگر رسوم جهان دارد را بر تمام ایرانیان ایرانی که خود را به فرهنگ های بیگانه چه از نوع غرب و چه از نوع عرب نفروخته اند خجسته باد گفته و آرزوی موفقیت های سر شار از برکت برایتان دارم.

                                                                                          

                                                                                             

امیدوارم در کنار خانواده پر مهرتان عطر دلنشین موفقیت مشامتان را نوازش کند.


تعداد کل صفحات: 8 1 2 3 4 5 6 7 ...